Sunday, August 17, 2008

با توام

هیچی
نه عشق، نه دلخوشی، نه دوست صمیمی، نه یه فکر درست حسابی، نه یه حرف درست حسابی، نه یه پست وبلاگ درست حسابی، نه یک نفر که بشه بهش اینارو گفت، یکی همه این چیزارو می دونه ولی چه فایده
کی براش مهمه
با توام که داری به گریم می خندی
کاش می شد بیای و به من دل ببندی

Saturday, May 10, 2008

آدم

من فکر کنم بیشتر از هر چیز به یه نفر احتیاج دارم که آدم حسابم کنه. اگر چه واقعاً شاید اینطور نباشه.

Monday, April 21, 2008

nothing especial

من خیلی خستم. حوصله نوشتنم ندارم. نمیدونمم الان برا چی دارم می نویسم. اونم اینجا که هیشکی نمیخونتش، حتی خودم. سرمم خیلی درد می کنه ولی کی اهمیت میده. البته فکر نکنید من اینارو می نویسم که کسی بهم اهمیت بده ها، مطمئن باشید که همینطوره. مت دیوونه نیستم. یعنی عرضه دیوونه شدن هم ندارم.
یه آدمی هست که دوست داره بمیره فقط به خاطر اینکه یه نفر بعد مردنش یه قطره اشک براش بریزه یا یه لحظه بهش فکر کنه و از ته دل احساس کنه که دوستش داشته و برای یک ثانیه حسرت از دست دادنشو بخوره. این خواسته ی زیادیه؟ ولی چه فایده؟ همون بهتر که محبت رو تو قلبمون از بین ببریم و جاش واقع بینی و منفعت طلبی بذاریم. کسی چه می دونه، شاید خدا هم اینجوری بخواد. شاید خدا هم منو نخواد.

Saturday, April 12, 2008

چی کارش کنم؟

دریغ از یه دونه بیننده، اینم مثل همه کارای دیگم. من آدم احمقیم، خودمم می دونم ولی چی کارش می تونم بکنم.
من هیچ چی نیستم.(اینم یه دونه از اون شعارای همیشگیه). پایان

Monday, March 24, 2008

حیلت رها کن عاشقا

خیلی وقته که می خوام بیام اینجا یه چیزایی بنویسم ولی الان که اومدم می بینم که حرف خاصی برای گفتن ندارم.
دوس دارم با یکی حرف بزنم ولی چون کسی نیست فقط این شعرو می نویسم و می رم:
حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو واندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

Friday, March 14, 2008

تنهایی

فکر نکنم که نیاز به گفتن این حرف باشه که من خیلی تنهام. چون آدمی که یه نفرو داشته باشه که بتونه همه حرفاشو باهاش بزنه نمیاد تو یه وبلاگ با خودش حرف بزنه.
از بعد از ظهر این فکر تو سرم بود که اینجا بنویسم که من هنوز خیلی دوست دارم. ولی بعدش منصرف شدم.

Thursday, March 13, 2008

روز دوم

دیشب که رفتم بخوابم فکر می کردم که فردا که از خواب پاشم این کارمم مسخره به نظرم میاد و میام این وبلاگ پاکش می کنم. ولی امروز احساس کردم که کلی حرف دارم که فقط اینجا می تونم بزنم. به این امید که یکی یه روز میاد میخونتشون. یکی که بواسطه یه اتفاق عجیب اینجارو پیدا می کنه، یکی که وقتی اینارو می خونه با خودش فکر می کنه که اینا حرفای خودشم هستن.
این نوشتنه حس عجیبی ایجاد کرد. یه جورایی فکر می کنم سبک شدم.
ای که رفته با خود ... دلی شکسته بردی
این آهنگرو خیلی وقتا با خودم می خونم. ولی نمی دونم خطاب به کیه. نمی دونم که مهمه یا نه که خطاب به کیه.
ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل، شیخان گمراه
اینم دوست دارم ولی کسی منو به رندی افسانه نکرده و احتمالا نخواهد کرد.
دوست دارم یه دیوونگی اساسی بکنم ولی کسیو سراغ ندارم که ارزش یه دیوونگی اساسی رو داشته باشه. البته اگرم سراغ داشتم احتمالا عرضشو نداشتم.

Wednesday, March 12, 2008

ادامه

یه چیزیه دلم نیومد نگم: من چیزی برای از دست دادن ندارم. به جز پدر مادر خوب و..... پس یه چیزایی برای از دست دادن دارم. ولش کن برم بخوابم

من با خودم حرف می زنم

امروز کلی بحث بود سر این آدمایی که با هم حرف می زنن. همه با خودشون حرف می زنن از همدیگم مخفی می کنن. شایدم من این تصور ساختم که رو تنهایی خودم سرپوش بذارم. واقعا که تو کله آدم چه چیزایی میگذره. برای هر چیزی یه دلیلی یا بهتر بگم توجیه پیدا میشه. همیشم تو همون جهیتی که ناخودآگاهت می خواد قانع میشی.
تو یه احمق بیشتر نیستی.همه با خودشون حرف میزنن ولی فقط تویی که چیزی برا خودت می نویسی. اونم در حالی که مثل فلجا داری تایپ میکنی و ادای آدمای افسرده ی دیوونه عاشق حق به جانب خیرخواه در میاری. همشم به این فکر می کنی که یه روز با این نوشته ها یه نفر شدیدا تحت تاثیر قرار می گیره و میگه عجب آدم خفنی بوده شایدم از میفهمه که مریض بودی و کلی برات قصه میخوره در صورتی که همیشه دوس داشتی مریض باشی تا یکی دلش برات بسوزه. یکی فقط به خاطر خودت نه به خاطر مادر بودن، خواهر بودن یا دوست عادی بودن از ته دل دوست داشته باشه. از چی خجالت می کشی. تو هنوز با خدای خودت کنار نیومدی. این جمله قبلی پاک نکردم چون با خودم قرارداد کردم چیزایی رو که اینجا مینویسم پاک نکنم. اینم از اون قراردادی مسخره خودمه که از خواب که پاشم به نظرم مسخره میاد ولی الان از اهمیت خاصی برخورداره.
هنوز نمیدونم کی قراره اینارو بخونه ولی مطمئنم که خیلی به نظرش مسخره بیاد. ولی الان به نظر خودم با اینکه عالی نیست ولی قابل تحمله. هنوز نفهمیدم که دویتش داشتم یا نه. اسمشو نمیگم. چون اون تهای سرمه نمیخوام دوباره بیارمش بالا. تقصیر من بود. کار بدی نکردم. ما به هم نمیخوردیم. اون از من بهتره گرچه اینم از اون شعاراس که مال بقیس و من از ته دل قبولش ندارم. الان دوباره دارم به این فکر می کنم که دارم این نوشته هارو برای کسیکه قراره بخونه می نویسم. البته اول آخرش اینه که آدرس اینجا رو به یکی میدم . اونو تو تنهایی خودم شریک می کنم در حالی که اون منو تو هیچ چیزش شریک نمی کنه. حداکثرش اگه خیلی ترحم کنه یه مدتی وانمود میکنه که صمیمیه.
من دیوونم. سرم درد نمیکنه ولی یه چیزی داره توش چرخ می زنه. خیلی وقته که تو فکر نوشتن این حرفا تو یه جایی مثل اینجا هستم ولی تنها دلیل اینکه امشب شروع کردم اینه که بی خوابی به سرم زده بود و به قول خودم دیوانگی امروز به فردا ننداختم چون فردا حتما پشیمون میشم. شایدم فردا اینارو پاک کنم و همه چی تموم بشه.
بازم دارم به خواننده ی اینا فک می کنم. فکره خیلی روئه. داغونم. البته خوشم میاد که احساس کنم که اینجوریم و بقیم همین احساسو بکنن به خاطر همون نیاز به ترحم.
آره من نیازمند ترحمم. نیازمندم که یکی به خاطر اینکه 2 سال تو توهم بودم دلش برام بسوزه و بهم بگه تو توهم نبودی. در حقت نامردی کردن. ولی خودم می دونم که نامردی در کار نبوده شایدم دارم شعار می دم و واقعا از ته دل قبول ندارم.
بازم کسی که این وبلاگو میخونه. میاد میخونه. خیلی خوشش میاد. یه میل میزنه که میخوام بیشتر آشنا شم شایدم میل بزنه که من قبلا درست نشناختمت.
مگه مهمه؟ یادم رفت چی می خواستم بگم.
ولی دومیه بهتره. همون که بگه درست نشناختمت. چرا بهتره؟ مثل همیشه نمی دونم.
بقیش شاید یه وقت دیگه