Monday, April 21, 2008

nothing especial

من خیلی خستم. حوصله نوشتنم ندارم. نمیدونمم الان برا چی دارم می نویسم. اونم اینجا که هیشکی نمیخونتش، حتی خودم. سرمم خیلی درد می کنه ولی کی اهمیت میده. البته فکر نکنید من اینارو می نویسم که کسی بهم اهمیت بده ها، مطمئن باشید که همینطوره. مت دیوونه نیستم. یعنی عرضه دیوونه شدن هم ندارم.
یه آدمی هست که دوست داره بمیره فقط به خاطر اینکه یه نفر بعد مردنش یه قطره اشک براش بریزه یا یه لحظه بهش فکر کنه و از ته دل احساس کنه که دوستش داشته و برای یک ثانیه حسرت از دست دادنشو بخوره. این خواسته ی زیادیه؟ ولی چه فایده؟ همون بهتر که محبت رو تو قلبمون از بین ببریم و جاش واقع بینی و منفعت طلبی بذاریم. کسی چه می دونه، شاید خدا هم اینجوری بخواد. شاید خدا هم منو نخواد.

Saturday, April 12, 2008

چی کارش کنم؟

دریغ از یه دونه بیننده، اینم مثل همه کارای دیگم. من آدم احمقیم، خودمم می دونم ولی چی کارش می تونم بکنم.
من هیچ چی نیستم.(اینم یه دونه از اون شعارای همیشگیه). پایان