Thursday, March 12, 2009

برزخ

چند وقته که می خوام بیام اینجا یه چیزی بنویسم ولی حوصلشو پیدا نمی کنم.

همیشه فکر می کردم که مردن خیلی چیز خوبیه، برای اینکه آدم میره یه جای بهتر و شاید مهمتر از اون اینکه آدمای مرده معمولا دوست داشتنی تر می شن. نمی دونم چرا اینجوریه شایدم اصلا اینجوری نباشه ولی آدمای زنده همیشه عیباشون به چشم بقیه میاد ولی آدمای مرده خوبیاشون. کلا هم وقتی یه کسی یا چیزی نیست بیشتر بهش توجه میشه تا وقتی که هست و وجودش برای همه عادی شده.

ولی از چند وقت پیش از روی بیکاری و تنهایی مفرط یه سری فکر جدید در این مورد به سرم زد.

اول اینکه از کجا معلوم که اون جایی که بعد از مردن قراره برم از اینجا بهتر باشه، شاید از اینجا خیلیم بدتر باشه. ولی چیزی که بیشتر توجهمو جلب کرد این بود که اگه اون جایی که قراره برم عین همینجا باشه چی؟ اونوقت اصلا ممکنه که برم اونجا و متوجه نشم که وارد یه جای جدید شدم. در این صورت ممکنه که حتی الانم مرده باشم و تو عالم برزخ باشم و خودمم نفهمیده باشم. چه چیزی به من میگه که الان زندم؟ هیچی. این یعنی اینکه مردن اصلا یه اتفاق استثنایی نیستش یا هست و من استثنایی بودنشو درک نمی کنم.

دومین چیزی که باعث شد یه کم به لذت مردن تردید پیدا کنم این بود که با خودم فکر کردم که یه آدم مرده چه فرقی براش می کنه که بقیه دوستش داشته باشن یا نه. من تا وقتی که زندم می میرم برای اینکه یه نفری دوستم داشته باشه. ولی وقتی مردم حتی اگه فرصتی داشته باشم که نگاه کنم به ناراحتی اون بعد از مردنم و به اینکه اون یه آهی از افسوس به خاطر من می کشه و میگه ای کاش ...، دیگه شاید برام مهم نباشه. اصلا چرا اون موقع باید یه همچین چیزی برام مهم یا لذت بخش باشه؟ این یعنی اینکه من وقتی به اون چیزی که می میرم براش می رسم که دیگه مردم و اصلا برام مهم نیست.

با همه این اوصاف نمی دونم چرا الان دارم با خودم از تجسم اون صحنه ای لذت می برم که مردم و دارم به کسی نگاه می کنم که داره این نوشته ها رو می خونه و می گه که اگه می دونستم که اون انقدر آدم خفنی بوده حتما بیشتر آدم حسابش می کردم.

پایان

Sunday, August 17, 2008

با توام

هیچی
نه عشق، نه دلخوشی، نه دوست صمیمی، نه یه فکر درست حسابی، نه یه حرف درست حسابی، نه یه پست وبلاگ درست حسابی، نه یک نفر که بشه بهش اینارو گفت، یکی همه این چیزارو می دونه ولی چه فایده
کی براش مهمه
با توام که داری به گریم می خندی
کاش می شد بیای و به من دل ببندی

Saturday, May 10, 2008

آدم

من فکر کنم بیشتر از هر چیز به یه نفر احتیاج دارم که آدم حسابم کنه. اگر چه واقعاً شاید اینطور نباشه.

Monday, April 21, 2008

nothing especial

من خیلی خستم. حوصله نوشتنم ندارم. نمیدونمم الان برا چی دارم می نویسم. اونم اینجا که هیشکی نمیخونتش، حتی خودم. سرمم خیلی درد می کنه ولی کی اهمیت میده. البته فکر نکنید من اینارو می نویسم که کسی بهم اهمیت بده ها، مطمئن باشید که همینطوره. مت دیوونه نیستم. یعنی عرضه دیوونه شدن هم ندارم.
یه آدمی هست که دوست داره بمیره فقط به خاطر اینکه یه نفر بعد مردنش یه قطره اشک براش بریزه یا یه لحظه بهش فکر کنه و از ته دل احساس کنه که دوستش داشته و برای یک ثانیه حسرت از دست دادنشو بخوره. این خواسته ی زیادیه؟ ولی چه فایده؟ همون بهتر که محبت رو تو قلبمون از بین ببریم و جاش واقع بینی و منفعت طلبی بذاریم. کسی چه می دونه، شاید خدا هم اینجوری بخواد. شاید خدا هم منو نخواد.

Saturday, April 12, 2008

چی کارش کنم؟

دریغ از یه دونه بیننده، اینم مثل همه کارای دیگم. من آدم احمقیم، خودمم می دونم ولی چی کارش می تونم بکنم.
من هیچ چی نیستم.(اینم یه دونه از اون شعارای همیشگیه). پایان

Monday, March 24, 2008

حیلت رها کن عاشقا

خیلی وقته که می خوام بیام اینجا یه چیزایی بنویسم ولی الان که اومدم می بینم که حرف خاصی برای گفتن ندارم.
دوس دارم با یکی حرف بزنم ولی چون کسی نیست فقط این شعرو می نویسم و می رم:
حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو واندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

Friday, March 14, 2008

تنهایی

فکر نکنم که نیاز به گفتن این حرف باشه که من خیلی تنهام. چون آدمی که یه نفرو داشته باشه که بتونه همه حرفاشو باهاش بزنه نمیاد تو یه وبلاگ با خودش حرف بزنه.
از بعد از ظهر این فکر تو سرم بود که اینجا بنویسم که من هنوز خیلی دوست دارم. ولی بعدش منصرف شدم.