Wednesday, March 12, 2008

من با خودم حرف می زنم

امروز کلی بحث بود سر این آدمایی که با هم حرف می زنن. همه با خودشون حرف می زنن از همدیگم مخفی می کنن. شایدم من این تصور ساختم که رو تنهایی خودم سرپوش بذارم. واقعا که تو کله آدم چه چیزایی میگذره. برای هر چیزی یه دلیلی یا بهتر بگم توجیه پیدا میشه. همیشم تو همون جهیتی که ناخودآگاهت می خواد قانع میشی.
تو یه احمق بیشتر نیستی.همه با خودشون حرف میزنن ولی فقط تویی که چیزی برا خودت می نویسی. اونم در حالی که مثل فلجا داری تایپ میکنی و ادای آدمای افسرده ی دیوونه عاشق حق به جانب خیرخواه در میاری. همشم به این فکر می کنی که یه روز با این نوشته ها یه نفر شدیدا تحت تاثیر قرار می گیره و میگه عجب آدم خفنی بوده شایدم از میفهمه که مریض بودی و کلی برات قصه میخوره در صورتی که همیشه دوس داشتی مریض باشی تا یکی دلش برات بسوزه. یکی فقط به خاطر خودت نه به خاطر مادر بودن، خواهر بودن یا دوست عادی بودن از ته دل دوست داشته باشه. از چی خجالت می کشی. تو هنوز با خدای خودت کنار نیومدی. این جمله قبلی پاک نکردم چون با خودم قرارداد کردم چیزایی رو که اینجا مینویسم پاک نکنم. اینم از اون قراردادی مسخره خودمه که از خواب که پاشم به نظرم مسخره میاد ولی الان از اهمیت خاصی برخورداره.
هنوز نمیدونم کی قراره اینارو بخونه ولی مطمئنم که خیلی به نظرش مسخره بیاد. ولی الان به نظر خودم با اینکه عالی نیست ولی قابل تحمله. هنوز نفهمیدم که دویتش داشتم یا نه. اسمشو نمیگم. چون اون تهای سرمه نمیخوام دوباره بیارمش بالا. تقصیر من بود. کار بدی نکردم. ما به هم نمیخوردیم. اون از من بهتره گرچه اینم از اون شعاراس که مال بقیس و من از ته دل قبولش ندارم. الان دوباره دارم به این فکر می کنم که دارم این نوشته هارو برای کسیکه قراره بخونه می نویسم. البته اول آخرش اینه که آدرس اینجا رو به یکی میدم . اونو تو تنهایی خودم شریک می کنم در حالی که اون منو تو هیچ چیزش شریک نمی کنه. حداکثرش اگه خیلی ترحم کنه یه مدتی وانمود میکنه که صمیمیه.
من دیوونم. سرم درد نمیکنه ولی یه چیزی داره توش چرخ می زنه. خیلی وقته که تو فکر نوشتن این حرفا تو یه جایی مثل اینجا هستم ولی تنها دلیل اینکه امشب شروع کردم اینه که بی خوابی به سرم زده بود و به قول خودم دیوانگی امروز به فردا ننداختم چون فردا حتما پشیمون میشم. شایدم فردا اینارو پاک کنم و همه چی تموم بشه.
بازم دارم به خواننده ی اینا فک می کنم. فکره خیلی روئه. داغونم. البته خوشم میاد که احساس کنم که اینجوریم و بقیم همین احساسو بکنن به خاطر همون نیاز به ترحم.
آره من نیازمند ترحمم. نیازمندم که یکی به خاطر اینکه 2 سال تو توهم بودم دلش برام بسوزه و بهم بگه تو توهم نبودی. در حقت نامردی کردن. ولی خودم می دونم که نامردی در کار نبوده شایدم دارم شعار می دم و واقعا از ته دل قبول ندارم.
بازم کسی که این وبلاگو میخونه. میاد میخونه. خیلی خوشش میاد. یه میل میزنه که میخوام بیشتر آشنا شم شایدم میل بزنه که من قبلا درست نشناختمت.
مگه مهمه؟ یادم رفت چی می خواستم بگم.
ولی دومیه بهتره. همون که بگه درست نشناختمت. چرا بهتره؟ مثل همیشه نمی دونم.
بقیش شاید یه وقت دیگه

No comments: