Thursday, March 13, 2008

روز دوم

دیشب که رفتم بخوابم فکر می کردم که فردا که از خواب پاشم این کارمم مسخره به نظرم میاد و میام این وبلاگ پاکش می کنم. ولی امروز احساس کردم که کلی حرف دارم که فقط اینجا می تونم بزنم. به این امید که یکی یه روز میاد میخونتشون. یکی که بواسطه یه اتفاق عجیب اینجارو پیدا می کنه، یکی که وقتی اینارو می خونه با خودش فکر می کنه که اینا حرفای خودشم هستن.
این نوشتنه حس عجیبی ایجاد کرد. یه جورایی فکر می کنم سبک شدم.
ای که رفته با خود ... دلی شکسته بردی
این آهنگرو خیلی وقتا با خودم می خونم. ولی نمی دونم خطاب به کیه. نمی دونم که مهمه یا نه که خطاب به کیه.
ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل، شیخان گمراه
اینم دوست دارم ولی کسی منو به رندی افسانه نکرده و احتمالا نخواهد کرد.
دوست دارم یه دیوونگی اساسی بکنم ولی کسیو سراغ ندارم که ارزش یه دیوونگی اساسی رو داشته باشه. البته اگرم سراغ داشتم احتمالا عرضشو نداشتم.

No comments: